تبليغاتX
مات و مبهوت

مات و مبهوت

نوشته های سرشکمی

نمیخواستم دیگر بنویسم - ولی برای خداحافظی این آهنگ  Wishbone Ash را میگذارم.

 بقول هومر سیمپسون مرد محبوب من So long S. Bye

 The Way of the World Pt. 1

 
Keep the wheels turning
On this lonely road
A slave of mother nature
I've got to get back home
Such a grey coloured nightmare
Of what used to be so good
Dreams and desires
It's the way - the way of the world.

See a light in the distance
Going to show me the way
Another road to be taken
Another stage to be on
Carry me, carry me
A little closer home
Dreams and desires
It's the way - the way of the world.

Stormy weather, take me to
Back where I belong.
At the airport, on the plane,
Now I'm going home.
Takes so long, flying high,
I just love the way of the world.

+ نوشته شده در  جمعه ششم بهمن 1385ساعت 16:51  توسط شین هد  | 

يك صاجب پينكي ميشناسم - تا حدودي البته - كه از بس به پينكي علاقه داره مانند بچه اش است - حالا ممكن است صداش دربياد - با توجه به علاقه روز افزون به استفاده از كلمات عربي در سخنراني ها و رساناها در مقابل استفاده بعضي از برنامه هاي كشورهاي عربي از حروف صد در صد فارسي مثل "پ" در آرم شوي "پاپ كورن" من هم نام مستعار وي را "ام الپينكي" قرار دادم - اين ام الپينكي عزيز در يك جايي مثل NGO مشغول بكار است و يكي از فمنيستهاي متين و آرام است - بقول فيلم "سينماي صامت" ساخته "مل بروكس" - چند وقتي ازش در نت خبري نبود - پريشب اس ام اس زد كه در بيمارستان در حال مراقبت از يك دختر تقريبا بي كليه است - يعني بدلايلي فقط يك كليه داشته - حالا هم تصادف كرده و كليه ديگر را از دست داده و نياز به كليه دارد - سئوالي را مطرح كرد كه طبق معمول من يكي از جوابهاي خودم را كه همان نظر آني خودم ميباشد را به او دادم - پرسيد چرا تمام اين بيچاره ها اينقدر زيبا ميباشند - من گفتم كه حس ترحم تو است كه آنها را اينطور زيبا ميبيني - اما خود من هم حرف او را قبول دارم - تا حدود زيادي - ولي جوابي بهتر از اين نميتوانستم بدم - ديروز با امير رفته بوديم گردش علمي - كتابفروشي گلستان و فروشگاه مدل - البته متاسفانه نه اون مدلها بلكه مدل هواپيما - در كتابفروشي گلستان دو كتاب يكي مال 1942 يكي مال 1925 گرفتيم - 1925 چاپ اول بود - 1942 چاپ دوم - كتاب را براي شينچه كه تا بزرگ شود عتيقه خوبي ميشود گرفتم - در هنگام برگشت تو خيابان پر از دختر بود - و من به حرفهاي ام الپينكي فكر ميكردم - خيلي ها خوشگل بودند و خوش هيكل و خوشتيپ اما فقط يكي با زيبايي واقعي ديدم كه شايد اگر در يونان بود ميشد مدل مجسمه سازان - و همان خصوصياتي كه ام الپينكي ميگفت را داشت - من فقط در حال گذر بودم و هيچ احساس ترحمي نداشتم - يعني دليلي نداشت براي كسي كه نميشناسي و فقط در كمتر از 5 ثانيه شايد براي تمام عمرت ببيني مترحم (از اصطلاحات عربكي خودم است) بشي - پس زيبايي او واقعي بود - پس من خودم فرضيه خودم را رد كردم - حال در يك پارادوكس فلسفي (باز هم بقول خودم) گير كردم - الهام مباركه -
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 8:25  توسط شین هد  | 

امروز صبح اقفال شده بودم و يا مقفول بودم - كدام از نظر دستور زبان ت... عربي صحيح است نميدانم - يعني درب خانه بر رويم قفل شده بود و باز نميشد - ماجرا از اين قرار بود كه درب خونه من دو تاقفل دارد - دسته كليد ماشين من فقط كليد يكي از قفلها را دارد و دسته كليد ديگرم هردو - اگر در داخل هركدام هم كليد باشد طبق معمول از طرف ديگر كليد بداخل نميرود - ديروز با دو دسته كليد درب را باز كردم - براي اولين بار - دسته كليد ماشين را بر روي در جا گذاشتم - تا صبح امروز روي در بود - صبح كه خواستم بيام بيرون اول سوئيچ ماشين را پيدا نميكردم - سوئيچ يدك را برداشتم ديدم درب خانه باز نميشه - يعني كليد داخل قفل نميشه - ساعت 6 صبح - سروصدا هم نميشود كرد كه مردم بيدار ميشن - و در اينجا بود كه چاقوي همه كارم بياريم آمد و با آچارهاش درب را باز كردم - اين بار چندم بود كه از داشتن اين ست چاقو ابزار خيلي خيلي خوشحال شدم - البته از بي حواسي خودم كه بدليل افزايش حجم كار و مسئوليت است ناراحت - ديروز ماشينم را گم كرده بودم - در حالي كه درست روبروي شركت پارك شده بود - دو كوچه آنورتر دنبالش ميگشتم - حكايت موبايل هم كه هنوز ادامه دارد - گاهي داخل ماشين جاش ميگذارم - از اين "ممله آمريكايي" هم خبري نشد - قرار بود ديشب برگرده - خدا كند جواب امتحانش خوب شده باشد - وگرنه بيچاره ايم - ديشب نشد با شينچه صحبت كنم امروز صبح هم كه زنگ زدم فقط يك سلام و خداحافظي - زانو دردم هم خوب شد - معلوم شد بخاطر پوتين هام بوده - از اصفهان يكسري مجله گرفتم - ماشين - مدل - موزيك و آشپزي - اين آخريش را براي خودم گرفتم - البته با موزيك - بسته بندي بود و نميشد كه بازش كرد - فقط دو تاغذاش را ميشه اينجا درست كرد - بقيه به ادويه ها و موادي احتياج دارد كه در اينجا پيدا نميشه - اين جمعه اگر حال داشته باشم خودم را به يكي از آنها مهمان ميكنم - البته اگر سفري در پيش نباشد - دوشب گذشته را تا صبح خوابيدم - بد نبود - بدنم احتياج داشت -
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 7:24  توسط شین هد  | 

ديشب مثل اكثر شبها دوباره بيخوابي داشتم - مثل سانس سينما 2 و 4 كه ساعت 4 پا شدم و دوش گرفتم و يك فيلم ديدم - اونهم چه فيلمي - "ويوا لاس وگاس" مال "الويس" - البته بيشتر بخاطر "آن مارگارت" - بيچاره همسايه ام از دست من چه ميكشد - همين روزهاست كه از دست سر وصداي من ديوانه شود - با اين ديوارهاي نازك - ديشب تا هفت ونيم كار كردم - ساعت 8 رسيدم خونه - شام درست كردم !!!!!!!!!!!!! - يك فيلم ديدم و ساعت 11 خوابيدم - در "بي سي" هم زلزله آمده - البته در شمال غربي - بموازات "وايت هورس" - زنگ زدم - شينچه گفت "برگشان گت شده بوده و حالا تازه وصل شده" - عجب ژني پدر بزرگش داشته كه اونجا هم اين بچه لهجه دارد - سر حال تر از صبحهايي بود كه بهش زنگ ميزدم - فكر كنم كه بهتر است ساعت تماس را عوض كنم - تازه شامشان داشت آماده ميشد - از ساعت حدود 6 و نيم هم در دفتر هستم - ديروز يكي از همكاران در مورد يك گردش علمي/هنري در اسفند چيزهايي گفت و من هم دعوت شدم - خيلي عالي است - اما ميترسم خرابكاري كنم - قبلا هم گفتم از نظر روابط اجتماعي بقول آقاي 7/77 بسيار "بي استعداد" هستم - اين را قبول دارم - حتي او هم در اين مورد از من بهتر بود - نميدانم چرا "هول" ميشم - بقول معروف بسيار "سوتي" ميدم - اميدوارم در اين مورد "شينچه" به مادرش برود - اما حتما رياضي و منطقش به من!!!!! - نقشه خواني و آدرس پيدا كردنش هم به من - معمولا تا خودم نخوام در جايي گم نميشم - من اين شنبه را ميخوام مرخصي بگيرم و همينطور شنبه بعد را - دنبال كارهايم به كرج برم - اين كسي هم كه باهاش قرارداد بستم هم باز اكثر كارها را گردن من انداخته - نميدانم چرا همه با من اينكار را ميكنند - كارهاي كه مربوط به ديگران است را هم بايد من انجام بدم - از "سوزان استورم" هم خبري نيست - نميدانم كجاست - شايد دارد "سوزان ريچارد" ميشود و ديگر حوصله ندارد - اين هفته دو تا جشنك در شركت داريم - دو تا تولد مال دو تا آدم متضاد - يكي مثل آتشفشان ناآرام - ديگري مثل سنگ ساكت - يكي صدايش وقتي در گوشي حرف ميزند از 3 طبقه پايينتر به اينجا ميرسد - ديگري ميز بغل دستيش نميشنوند چه ميگويد - يكي 5 طبقه را با مدت زماني برابر با برداشتن خودكار توسط ديگري بالا ميرود - ديشب خيلي براي "امير" ناراحت شدم - حس ميكنم تقصير من بود - اصلا چرا اونجا وايستادم نميدانم - مرض "با" داشتم -
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 7:19  توسط شین هد  | 

از دیشب تا الان حدود ۶ تا فیلم دیدم - غیر از دوتا جنگی - بقیه کمدی بودند - کلی بلند بلند خندیدم - اما از همه خنده دار تر بازی تیم ملی بود - حتی خنده دار تر از برادران مارکس - اصلا خبری از بازی نداشتم - طبق معمول مادر ورزش دوستم تماس گرفت و خبر داد - برای بازیهای مهم اگر بداند من دسترسی به تلویزیون ندارم - هر ده دقیقه یا هنگام گل تیم مورد علاقم - پرسپولیس - زنگ میزنه خبر میده - همینطور بازیهای تیم ملی - اما پدرم بیشتر طرفدار تیمهایی است که من طرفدارشان نیستم - معمولا تیمهای مقابل پرسپولیس - نتایجی را که پیش بینی میکند هم معمولا درست از کار درمیایند - از دو سال پیش تصمیم گرفتم دیگر بازیهای پرسپولیس را با او نبینم - نه اینکه خیلی متعصب باشم - زمانی ۹۰ درصد دوستام تاجی "استقلالی" بودند - اما بابام بدجوری کری میخونه و میدونه چطوری من را عصبانی کنه - برای فضائی ها هم ۸ تا فیلم بردم - فکر کنم دو سالی طول بکشه تا آنها را ببینند - چون میون هر دوتا فیلم حتما یکی دو بار "جی اف کی" را میبینند - به چند زبان - حتی ایتالیایی - اینها را از خودم در نمیاورم - جدی جدی است - امروز غیر از سر غذا حدود ۲ لیتری آب خوردم - آب درمانی - کلا یکسری فیلم قدیمی ازسال ۱۹۳۶ تا ۲۰۰۰ گرفتم - اکثرا را هم قبلا دیدم - فقط فیلمهای خاطره برانگیز برای من است - همه اینها برای شینچه میماند - البته آنوقت بصورت عتیقه درمیاید - مثل اینکه الان کسی کلکسیون فیلم های "بتاماکس" داشته باشد - اما من یکدستگاه "دی وی دی" نو هم برایش کنار میگذارم - دنبال فیلم "ساندی اسکول" هستم - از اون دختر مو قرمزه خوشم میامد - دیشب شینچه با من صحبت نکرد - امشب هم سعی میکنم - کمی دیرتر زنگ مینم تا ساعت ۱۱ اونها باشه - خیلی وقت است از شینچه عکس جدیدی بدستم نرسیده - هر جا ...چه ای میبینم به یاد او میافتم و حساب میکنم که الان چطوری است - بازهم دارم برنامه سفر میچینم - اما نمیدانم احساس میکنم که باز هم نمیشه - ایندفعه دو روزه یعنی دو شبه - دیروز داشتم با فرشید صحبت میکردم - بهش گفتم کوتاه مدت دو چیز میخوام - بعد که خودم فکر کردم دیدم درخواستهای ساده ای است - اما به مهیا شدن چیزهای دیگر نیاز دارد - وقتی هنوز شینچه اینها اینجا بودن - ماهی دو تا پرواز داشتم - همیشه آرزو داشتم شینچه و ... به فرودگاه بیایند تا من آنها را زودتر ببینم - البته الان نمیخوام حتی قیافه ... را ببینم - که خوشبختانه نخواهم دید - اما همیشه این در آن زمان یک آرزوم بود - یکبار اون اواخر آمدند - اما فکر کنم وقتی بود که باید برای مالیات خونه پول میفرستادیم - که البته به همان دلیل با من کمی مهربان شده بودند - در طول یکسال و ۶ ماه با ماهی دو تا سه بار پرواز فقط یکبار - یعنی حدود یک به هشتاد - جالبه نه - یکبار به یکی - م آ - گفتم که من آرزوی عجیبی دارم - هر چی پرسید نگفتم چیست - ولی اونوقتها واقعا آرزوی من این بود - خیلی مشکلات داشتم - ولی اگر این اتفاق میافتاد من کمی احساس بهتری داشتم - دیروز در شرکت روز استرس داری بود - حتی من ساعت ۹ رسیدم - من که همیشه با سگ ها و سربازها در زود بیدار شدن و از خونه بیرون رفتن رقابت دارم - فقط صحبت های آخر وقت با امیر و همکار دیگر هر چند کوتاه ولی بخشی از استرس را از بین برد - بخاط او باید بگویم "زنده باد گانز اند روزز" - باید از آن همکارم برای کمک به امیر در پیشرفت بسوی هدفش کمک یگیرم -
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 22:14  توسط شین هد  | 

عجب اسم بي مسمايي به نظر ميرسد - نه؟ -هميشه به وسيله نقليه خودم بعنوان يك دوست نزديك نگاه كردم - البته عكس آن هيچ وقت مصداق نداشته - يعني به دوستام هيچگاه بعنوان وسيله نگاه نكردم - اول يك كاوازاكي نارنجي بود كه صرفا براي تفريح بود - اولين وسيله نقليه اي كه فقط بعنوان تفريح استفاده نكردم موتور "ايكس الي" بود كه سال ورود به دانشگاه همدان خريدم - اول فقط وسيله تفريح براي روزهايي كه همدان نبودم بود - يادش بخير چه دوراني با آقاي 7/77 و موتورهايمان داشتيم - به عشق موتورها روزهاي سه شنبه از همدان ميامديم تهران و تا جمعه ظهر تهران بوديم - اصلا واحدها را بر اساس آن ميگرفتيم - من كلا يك جمعه در همدان بودم - اونهم بخاطر اينكه هم پنجشنبه و هم شنبه امتحان داشتم - بعد هم كه درس تمام شد و رفتم سربازي - با آن به پادگان ميرفتم - دوست بسيار خوبي بود - هيچوقت من را ميون راه نگذاشت - حتي دوبار هم كه پنچر شد درست دم پادگان بادش خوابيد - بنزين هم تمام نكرد - خراب هم نشد - زمستانهاي برفي با تاكسي سرويس ميرفتم پادگان - و گاهي دير ميرسيدم - ولي با موتورم هرگز - تا اينكه دزديدنش - جلوي درب پادگان - وقتي باهاش سواري ميكردم درست مثل اين بود كه ميفهميد من ازش چي ميخوام - لازم بود سريع و تيز بود - از هرپله اي باهاش بالا ميرفتم - يادش بخير "ايكس ال" سفيد من - حتما تا بحال صد بار اوراق شده - بعد تا سال 70 كه صاحب يك چهارچرخه شدم - اونهم تا وقت ازدواجم خوب بود - اين "داتسون 180 كا" از سال 64 تو خونواده ما بود - عالي بود - موتور قوي - كلي "بي ام و" را تو كورس جا گذاشته بودم - آقاي 7/77 هم كلي در گردشهاي گروهي بدون من هم از آن استفاده ميكرد - اشكال عمده اش صافي بنزينش بود - كه هر ماه بايد عوش ميشد - اونهم بدليل زنگ زدكي باكش - كه بعد از تعويض باك مشكل برطرف شد - مشكل ديگرش هم اين بود كه فيوز دلكوش ميسوخت - چرا نميدانم - خلاصه درست روز عروسيم براي دو روز خراب شد - البته من ماشين شركت را داشتم - ولي از آن روز به بعد شد يك مركز هزينه عمده من - فكر كنم با عروسي من مخالف بود - و از اول آخر ماجرا را ميدانست - تا زمان رفتنم با من بود - خواهرم و زنم و بوقلمون هم روي آن رانندگي ياد گرفتند - انقدر تصادف كرده بود و صافكاري شده بود كه گلگيرهاي جلوش مثل ورق آلومينيوم نرم شده بود و با فشار انگشت فرو ميرفت - بعد هم صاحب كلاه قرمزي شدم - يك "نئون" قرمز ماتيكي مدل 98 - عالي بود - سالي يك دفعه خراب ميشد ولي عمده - دوبار اول مشكل صافي بنزين و پمپ بنزين - و آخرين بار درست در روز نزول اجلال مادر زن موتورش سوخت - 1600 دلار خرج روي دستم گذاشت - البته شامل كرايه ماشين - به يك چهارم قيمت فروختمش و برگشتم - اينجا هم تا سال پيش شركت ماشين در اختيارم گذاشته بود و سال پيش بعد از اينكه سال قبلش مادر فرزندم همه چيزم را صاحب شده بود - تونستم با جمع كردن حقوقم اين بزمچه اي را كه فعلا دارم بگيرم - بد نيست چند تا سفر كوتاه و ميان مسافت باهاش رفتم راحت بود - مخصوصا دنده اتوماتيك كه بهتر از هر چيزي است - خلاصه با همه آنها راحت مثل دو تا دوست بودم - حتي گاهي براي خراب شدن بهشان حق ميدادم -
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 7:17  توسط شین هد  | 

براي امروزم بدليل نرفتن به اصفهان كلي برنامه چيدم - بايد يكي از كامپيوترها كه مشكل دارد راه بياندازم - سعي هم كنم كه اطلاعات داخل آن را هم سالم حفظ كنم - كلي عكس شينچه است - و همينطور موزيك - ميكروفن كامپيوتر اصلي هم كار نميكند - اون را هم بايد چك كنم - كلي لباس هم براي اطو بايد ببرم - ساعت 9 امروز هم جلسه دارم - خدا كند تا شنبه كارها تمام شود - ديگر خيلي خسته شدم - فضائي ها هي براي نهار و شام دعوتم ميكنند - اما اصلا دلم نميخواد و نميتونم كه برم - مانيا توصيه هاي ايمني را جدي بگير - عكس روي درخت هم پريده - البته از هفته پيش - خودش مايه اميدي بود - يك سري عكس جالب از "كيش" برام رسيده كه براي بعضي ها فرستادم - ديروز كمي از بندر خبردار شدم - فقط مينويسم كه بگم نوشتم -

Let's get f. out of Dodge city
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 7:50  توسط شین هد  | 

برنامه سفرم به اصفهان تقريبا تكميل شد - حتي هتل هم هزينه هاش پرداخت شد - ولي طبق معمول زندگي من كه خيلي ها باهاش آشنا هستند ثانيه آخر موضوعي پيش آمد كه همه چيز را بهم زد - مهمان دارم از پنجشنبه تا شنبه - كار زيادي با من ندارند - ولي بايد باشم - احتمالا جمعه هم جلسه دارم - از 3 ماه پيش اين مهمانها ميخواستند بيان ولي هي امروز و فردا كردند - حالا همين هفته كه ميخواستم برم سفر - اصلا دوست ندارم - حتي باطري دوربينها را شارژ كرده بودم و ساكم و وسائل را آماده - زنجير چرخ هم خريده بودم - آنهم كره اي با فنر - مثل اينكه نبايد من يك تعطيلات داشته باشم - ديروز واقعا اعلام كردم كه بخاطر اون جلسه 5 تا 10 شب چه چيزي را از دست دادم - اين هفته هم سفر و استراحت را - عيد هم كه همش سركار بودم - حتي يك روز هم كه مهمان داشتم مجبور شدم بيام سركار - يكبار ديگر هم كلي مهمان داشتم و مجبور شدم بيام - شينچه حالش بد بود و به بيمارستان رفته بود كه بهتر شد و برگشت - ديروز هم رفته بود اسكي - كاشكي من هم باهاش بودم و ميديدم - ازش عكس خواستم گفت يك ماه ديگر ميفرستد - نقاشي هم خواستم كه گفت كه مادرش براش دفترچه نقاشي نميخرد - گفتم كه من بخرم و بفرستم كه جواب داد دارم - آخر من نفهميدم چي شد - فضائي ها دوباره بايد برن فضا - عاليه - امروز از بس از دنده چپ پا شدم كه موبايلم را هم يادم رفت كه با خودم بيارم - امير هم يكسري مجله و كتاب خيلي خوب راي مطالعه برايم تهيه كرده كه بصورت يك هديه براي شينچه نگه ميدارم بخصوص نوامبر 2006 را كه ماه تولد شينچه است - دوباره صاحب يك كول ديسك 1 گيگي شدم كه خيال ميكردم از دستم رفته است - در جايي پيدا شد كه قبلا هم چكش كرده بودم - هنوز براي رفتن به اصفهان سعي ميكنم - و گرنه احتمالا مي افتد توي اسفند - اينجا شده عينهو بنگاه خيريه - اينقدر تخفيف و مجاني سرويس ميدهند كه فكر ميكني موسسه غير انتفاعي واقعي و نه مثل موارد موجود در كشور است كه فقط يك كلاه شرعي است - ديروز هم يك سوتي گنده دادم - 4 تا بخاري گازي براي شركت خريدن - رفتم ديدم يكيش رو زمينه - ولي به هيچ چي وصل نيست - اما در اطرافش حرارت است - با خودم گفتم اينقدر پيشرفته شديم كه لوله گاز مستقيم از زير بهش وصل است - بعد به خودم گفتم كه بخاطر ايمني اين كار را نميكنند - بعد گفتم برقي است - براي مصرف برق هم ناراحت شدم - خوب توجه كردم ديدم اصلا سيم برق ندارد - بعد متوجه شدم كه اصلا كاورش را در نياورده اند - ميخواستم از كاركنان اون بخش بپرسم چرا بدون درآوردن كاور بخاري را روشن كردند كه چشمم خورد به رادياتور شوفاژ كه در پشت بخاري بود و تمام گرما از آن ميامد و تمام داستان از اون آب ميخورد - نميدانم ولي حس ميكنم امروز بايد يك كاري بكنم - اما چه كاري نميدانم - خيلي خوبه كه موبايل را جا گذاشتم و گرنه ... - دو روزي بود كه حال فرشيد گرفته بود - خداكند امروز كمي جا آمده باشد -
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 7:12  توسط شین هد  | 

امروز صبح که داشتم دنبال نتایج مسابقات بودم - دیدم هیچ مسابقه جدیدی که من دنبالش باشم برگزار نشده - و مسولین محترم سایت NorthShore News را هم فیلتر کرده اند - بدلیلی که جز بر خودشان برهیچکس روشن نیست که چرا سایت یک روزنامه خانوادگی که مجانی هم توزیع میشود باید بلاک شود -  دیگر اینکه عجب تعطیلی بیخودی - باز یک روز دیگر از دست رفت - چه فرصتها - برای تنبلها خوب است ولی برای کسانی که کار زیاد دارند - امروز روز تماس با شینچه است - ثانیه شماری میکنم تا بعد از سلام و شنیدن سلامش که منجر به قطع تلفن میشود برسم - دیشب دوباره و برای بار ... فیلم مورد علاقه ام "پاتون" را دیدم - باز هم مثل دفعه اول کیف کردم - امروز باید برای ماشینم زنجیر چرخ بخرم - همسایه جالبی دارم - بدلایل احساسی و شنیداری فکر میکنم که مجرد است - حدود ۱۰ سال جوانتر از من - هم قد ولی وزنش باید بیشتر باشد - یک شب آهنگ "هایده" گوش میکند - فردا شبش آهنگهای "وایت اسنک" - شب بعد "گلوریا استفان" و "ایگل" - شب بعد هم آهنگی با دف مثل موزیک درویشان - گاهی هم "پینک فلوید" - من آخر نفهمیدم آخرش اهل کدام است - گاهی گیتار میزند - گاهی هم صدای تار - دستگاه موزیک یا ماهواره یا دید وی دی اش درست پشت سر تخت من باید باشد - تا بحال نشنیدم که "رپ" گوش کند - ولی آن هم شاید برنامه آینده اش باشد - مثل آقای ۷۷/۷ که وقتی باهاش آشنا شدم "ساندرا" و "مدرن تاکینگ" گوش میداد و اهنگ تندش مال "کیم وایلد بود" - عجب خوشگل بود این "کیم وایلد" - بعد از اینکه با من گشت و گذار کرد "آیرن"ی تر از من شد - وقتی هم که زن گرفت - آهنگ فقط ایرانی - یعنی همه اش در حال تغییر - اما من همان هستم که بودم - هنوز گاهی وقتها فقط "بیتلز" کمکم میکند - و گاهی "ماتلی کرو" - یکی دیگر از همکاران هم که من ازش خوشم میامد و بهش احترام زیادی میگذاشتم و او از من بدش شرکت را ترک کرد - نمیدانم چرا این شخص از من خوشش نمیامد - بچه آبادان بود و دکترای کامپیوتر و هم سن من و پیپ خوشبویی میکشید - هوس کردم مراسم تحویل سال میلادی درساحل "ریو" بودم - شینچه هم باهام بود - هم هوا خوب بود - هم سال نو در دریا - اما خیلی از آرزوها فقط آرزو میمانند - هوا هم روشن شده - دیگر باید شروع به مرتب کردن خونه بکنم -

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم دی 1385ساعت 7:28  توسط شین هد  | 

واي كه چقدر از بودن برف روي درختان و سرماي هوا خوشم مياد - درختان سفيد اگر خيابانها خلوت باشند بسيار قشنگ است - امروز حدود 8 و نيم از خانه آمدم بيرون - اول تصميم گرفتم برم جمعه بازار - تا نزديكيش رفتم - بعد گفتم برم يك كيف سفري جديد بگيرم - كه تمام فروشگاههاي منوچهري تعطيل بود - بعد تصميم به خوردن هليم گرفتم يا حليم - هركدام كه دلتان ميخواد - من صبحها ميتونم به اندازه يك ناهار كامل همه نوع غذا بخورم - حتي چند باري استيك خوردم - ولي متاسفانه الان خيلي وقت است كه صبحها فقط يك يا دو ليوان قهوه ميخورم - فنجان نه ماگ - تا دم هليم فروشي سر خيابان بهار رفتم - ديدم دلم نميخواد - گفتم برم ماشينم را بشورم - بعد فكر كردم هفته ديگر احتمال قوي ميرم مسافرت - فقط داخلش را بايد تميز كنم - تصميم گرفتم برم باز شيريني بخرم و بخورم ديدم كلسترولم خيلي بالاست - آنقدر از عدم امكان انجام تصميماتم خسته شدم كه آمدم دفتر - يك كاري را بايد انجام بدم - نميدانم اين چگونه زندگي است - يك نكته جالب هم اين بود كه چراغ راهنمائي تقاطع بهار و تخت جمشيد يكهويي 20 ثانيه و بعد10 ثانيه را كم كرد و تكش و سهروردي دو تا 6 ثانيه - آيا عمرم در اين مدتها گذشته بدون اينكه بفهمم (مثل فيلمهاي تخيلي) يا اينكه زمان سنج چراغها خراب بوده - ديروز هم بدليل اينكه كله شقم و نميخوام از روشهاي خودم در كار دست بكشم با اينكه روش ديگري هست كه همه انجام ميدند كسي را شايد از خودم رنجانده باشم - اما اين طبيعت من است - حرفهايم را رك ميزنم و منظورم همان است كه گفتم - يعني نميتونم بازبان كسي را خر/نرم كنم - دوست دارم همه بدانند كه منظورم چيست و همينطور احساسم - مثل هفته پيش "الهام" - اما واقعا اون چيزي كه بود را گفتم ونه يك كلمه كم و نه يك كلمه زياد - اما بعدش معمولا خيلي ناراحت ميشم - اما در آن موقع گفتن مثل اينكه يكي تفنگ گذاشته پشت سرم كه بايد اونها را بگم - بهر حال زياد رك و راست گفتن منظور و منويات هم مشكلاتي را دارد كه از اول زندگي با آن دست بگريبان هستم - اما ديگر اينكه "الهام" بابا بردي - آيا من هم بدليل شكست بايد جايزه بهت بدم يا نه؟ - ميداني همه از من ميپرسند اين "الهام" كي است؟ -
+ نوشته شده در  جمعه هشتم دی 1385ساعت 9:55  توسط شین هد  |